
دختر من این روزها علاقه عجیبی دارد که از دوران نوزادیش برایش حرف بزنیم ....
او خیلی مشتاق است که بداند وقتی کوچولو بوده مثلا به تخم مرغ می گفته : گومونوم
البته من سعی کرده ام که اولین کلماتی را که دخترم می توانست تلفظ کند را در اینجایادداشت کنم و فکر کنم وقتی بزرگ شد برایش جالب باشد

او این روزها فیلم دوران نوزادیش را مرتب نگاه می کند و از دیدن خودش که نمی توانسته حرف بزند و یا راه برود خوشحال می شود و تعجب هم می کند.
او هنوز نمی داند که من و مامانش برای بزرگ شدن او چقدر زحمت کشیده ایم ....
چند روز قبل در وبلاگی یک داستان کوتاه خواندم که فکر کنم با این مسئله بی ارتباط نیست و این داستان این است :
------------------------
مردی پیر با پسر تحصیل کرده اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره منزلشان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: این چیست؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیست؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغ.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیست؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم


