تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم - وقتی کوچولو بودم

دختر من این روزها علاقه عجیبی دارد که از دوران نوزادیش برایش حرف بزنیم ....

او خیلی مشتاق است که بداند وقتی کوچولو بوده مثلا به تخم مرغ می گفته : گومونوم

البته من سعی کرده ام که اولین کلماتی را که دخترم می توانست تلفظ کند را در اینجایادداشت کنم و فکر کنم وقتی بزرگ شد برایش جالب باشد

 

او این روزها فیلم دوران نوزادیش را مرتب نگاه می کند و از دیدن خودش که نمی توانسته حرف بزند و یا راه برود خوشحال می شود و تعجب هم می کند.

او هنوز نمی داند که من و مامانش برای بزرگ شدن او چقدر زحمت کشیده ایم ....

چند روز قبل در وبلاگی یک  داستان کوتاه خواندم که فکر کنم با این مسئله بی ارتباط نیست و این داستان این است :

------------------------

مردی پیر با پسر تحصیل کرده اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره منزلشان نشست.
 پدر از فرزندش پرسید: این چیست؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
 پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیست؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغ.
 بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیست؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
 در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم

 



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 8:58 |
دانلود فايلهاي صوتي وبلاگ