تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم - گزارشی از کنسرت استاد محمدرضا شجریان

 

آمده ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم

--------------------------------------------------------

گزارشی از کنسرت استاد محمدرضا شجریان و گروه شهناز

تابستان 1387 – تهران

تالار بزرگ کشور

-----------------------------------------------------------------------------

 

قسمت اول : من از بوشهر می آیم

 

من از بوشهر می آیم . جایی که شما آنرا بنام نیروگاه اتمی اش می شناسید و گرمای سوزان تابستانهایش زبانزد خاص و عام است .

ما اینجا هر روز خلیج فارس را می بینیم و می توانیم در آن شنا کنیم درحالی که شما روی پارسی بودنش حساس هستید که نکند اعراب از همه جا بی خبر این دریای پربرکت ایرانی رابهنام جعلی خلیج عربی جا بیندازد. در واقع شما فقط در پاسبانی ازنام خلیج فارس سهیم هستید و مادر همه چیز آن !

و عسلویه که نیاز به توضیح ندارد . یک ثروت بی همتای ملی و یک نعمت بی پایان الهی که کشور ما را در زمره ثروتمندترین کشورهای جهان قرار می دهد . این بار نیز بر خلاف چیزی که باید باشد ما فقط دود سمی مجتمع های عظیم گازی آنرا استنشاق می کنیم و شما از گاز ارزان قیمت آن حال می برید .

حتماً می گویند اینها چه ربطی به کنسرت دارد .بله اینها هیچ ربطی به کنسرت ندارد اما اینجا فرصتی است تا به شما که در پایتخت زندگی می کنید و از امکانات بی نظیرش استفاده می کنید و باز هم ناراضی هستید بگویم کمی هم قدر بدانید.

و کنسرت فقط یکی از این امکانات منحصر به فرد برای شما پایتخت نشینان ناراضی است. هرچند که معتقدم و شما نیز می دانید که تهران نیز از امکانات اولیه یک پایتخت واقعی در قرن 21 فاصله های زیادی دارد .

شاید شما از استان ما فقط گرما و شرجی و محرومیت مفرط و بی منتهایش را می دانید ولی ما اینها را می بینیم و لمس می کنیم و با محرومیت زندگی می کنیم و با محرومیت زجر می کشیم .

و همین بس که شما با کنسرت فاصله ای ندارید ولی ما باید دو روز مسافرت و بد خوابی را به اضافه هزینه فوق صد هزاری کرایه و غذا و اسکان و .... و دوری از خانواده را تحمل کنیم .

 

قسمت دوم : و اما کنسرت

بلیط فروشی اینترنتی برای من و امثال من که در شهرستان زندگی می کنند یک نعمت بوده برای رسیدن به یک آرزو که روزی دست نیافتنی می نمود .

سالها بود که لذت شنیدن صدای استاد را با سی دی و نوار و .... تجربه می کردیم و حالا این شانس را داشتیم که بافاصله ی کمتر از 10 متر از استادش لذت ببریم . اینگونه است که با وجود تکنولوژی های خیره کننده ای چون موبایل و ماهواره و هواپیما و.... باز اینترنت به عنوان بزرگترین اختراع بشر برگزیده می شود. هر چند که بلیط فروشی اینترنتی نیز به اعصاب خردیها و دربدریها و صرف وقت و پشتکار فراوان و تحمل مشقات مخصوص به خودش انجام شد و پس از دو روز تلاش پیگیر دربهای سایت فروش بلیط برروی علاقه مندان گشوده گردید و رویا به واقعیت پیوست .

من برای خودم و دوستم بلیط سی هزارتومانی گرفتم و بی هیچ مشکلی پرداخت الکترونیک را انجام دادم و از ورود این تکنولوژی به کشورمان شاد شدم .

شوق دیدار استاد و شنیدن صدای گرم او تحمل مسافرت بوشهر - تهران را آسان نمود و این امر به امداد پرنده آهنین بال ایر باس هما لذت بخش نیز گردید .

ازشب قبل از کنسرت صبوری از دلم نمی آمد و چشم هایم میل خوابیدن نداشت و این تقصیر دلم بود .

 

خواب را بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحدم سیمای دل

 

نمی دانم شوق دیدار و شنیدار استاد بود یا ترس جا ماندن از پرواز 8 صبح بوشهر – تهران اما به هر دلیل ساعت 4 صبح از خواب برخاستم و پرواز به سوی یگانه آواز ایران زمین.

باکمی جستجو دل آواز را یافتم و بی هیچ دردسری در کسری از ثانیه بلیطم را دریافت کردم و این برایم جالب بود. ساختمان شرکت دل آواز همانند وب سایت آنها چیزی نبود که من در ذهنم مجسم کرده بودم . شاید هم واقعاً نیازی به ساختمانی مجلل تر از این نیست. بی تردید تا زمانی که نام شجریان بزرگ برتارک دل آواز می درخشد همین برای شکوه و عظمتش کافی است.

و حالا آماده بودم تا امشب در بهبوهه خیره کننده و چشم گیر جام ملتهای اروپا از لذت تماشای یک فوتبال ناب اروپایی بگذرم و از صدای مهربان مردمی کام جان بگیرم که بسیاری با شنیدن صدایش اشکشان جاری می شود و مرغ دلشان بامرغ سحر او به پرواز در می آید و اوج می گیرد.

 زودتر از موعد مقرر به تالار رسیدم و طیق معمول بازار آزاد خرید و فروش بلیط در آنجا براه بود. با دیدن افرادی که حاضر بودند هرطور که شده و به هر قیمتی جایگاهی در این بزم شبانه بدست آوردند ، مرغ دلم بال بال می زد و من با وعده ای قریب الوقوع آرامش می کردم که :

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم ،دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

....

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است ...

 

از گذرگاه کنترل بلیطها عبور کردم و اینجا نیز سیستم آنلاین کنترل بلیطها یاری می کرد تا خیلی سریع اصل بودن بلیطها تایید شود و علاقمندان بدون کمترین دردسر به دربهای ورودی تالار برسند . مسئولین برگزاری کنسرت با لباسهایی متحدالشکل در همه جا دیده می شدند و حضار را به سوی دلدارشان راهنمایی می کردند .

حالا من پشت درهای ورودی سالن بودم و باز هم منتظر ...

 

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان ...

 

یک ربع به ساعت 8 مانده بود و سیل عاشقان منتظر چاره ای جز انتظار نداشتند. در میان این جمعیت مشتاق وجود بانوان سالخورده که به همت فرزندانشان بلیط در دست داشتند برایم جالب بود و اینجا دانستم عشق و عاشقی و دلدادگی سن و سال نمی شناسد .

دسته های گل توسط برخی دیگر آماده شده بود تاتقدیم شمع تابناک آواز ایران زمین شود و جمعیت بسان پروانه هایی عاشق ، بی آنکه بدانند ، گرد این دسته های گل در حرکت بودند .

10 دقیقه مانده به ساعت 8 دربهای سالن باز شد و این درحالی بود که روی بلیط ها این عبارت خود نمایی می کرد .

(( دربهای سالن راس ساعت 8 بسته خواهد شد )) !!!

تاخیر در هر چیزی عادت مالوف ما ایرانی ها شده و براحتی آنرا می پذیریم که این جای سوال و تعجب دارد؟!

وارد سالن می شویم . اندک اندک جمع مستان می رسند و بر صندلی های خود آرام می گیرند و خیره می شوند تا ستاره ای بدرخشد و ماه مجلس شود.

پشت صحنه با خط زیبای استاد کابلی آذین بسته شده باغزلی از حضرت حافظ که قرار است امشب به عنوان حسن ختام کنسرت اجرا شود :

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور . . .

بی دلی در کنارم نشست .

گفتم : حیف که این بار همایون نیست

گفت : خودش چیز دیگری است

گفتم : جایگاه ما خوب است نه ؟

گفت : مهم این است که در سالن باشی ، هر جا که باشی عشق می کنی

 و من دیگر هیچ نگفتم

ساعت 30/8 را نشان می داد حالا سالن تکمیل شده بود و انتظار واشتیاق بود که از نگاهها بر روی صحنه می ریخت .

 

دلم زپرده برون شد کجایی ای مطرب . . .

 

و3 دقیقه بعد همه قیام کردیم و صدای تشویق حضار سالن را پر کرد زیرا استاد بزرگ آواز به همراه مجید درخشانی ، از دو سمت جایگاه پیشاپیش سایر هنرمندان گروه شهناز بر روی صحنه آمدند و دیگر اعضا گروه بدنبال آنها.

هر که عاشق تر بود بیشتر تشویق می کرد که معشوق در مقابل بود ، بی هیچ پرده وحجابی

 

ملامتگر چه می داند میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نامحرم خصوص اسرار پنهانی

 

هنرمندان پس از پاسخگویی به ابراز احساسات حضار بر جایشان نشستند. برای من و امثال من که اولین بار بود کنسرت استاد را تجربه می کردند ، همه چیز رنگ و بوی تازه داشت و هیجان انگیز بود.

هنرمندان پس از پاسخگویی به ابراز احساسات مردم بر جایشان نشستند و حالا همه چیز آماده بود. گوشها منتظر و چشم ها خیره و نفس ها در سینه حبس

 

دوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

 

نمی توانم از اجرای کنسرت چنان که باید و شایسته است بنویسم. اصلاً هر چه که بنویسم و هر طور که تشریح کنم به مصداق ضرب المثل شنیدن کی بود مانند دیدن باز هم حق مطلب ادا نمی شود و علاوه بر این من چیز زیادی از دستگاههای موسیقی نمیدانم.

درکنار استاد از یک طرف مجید درخشانی ، نوازنده تار و سرپرست گروه شهناز و از طرف دیگر دخترش و نوازنده سه تار ، مژگان نشسته بود.

گاهی ناخود آگاه احساس می کردم که استاد از وجود دخترش در کنار خودش و در گروه شهناز و هنر نمایی او با سه تار لذت می برد و افتخار می کند. نمی دانم ، شاید این احساس را فقط من در بین حضار داشتم . چرا که خود نیز به این دخترم چنین حسی دارم.

با گوشه چشم درخشانی به اعضای گروهش پیش درآمد آغاز گردید و دلهای مشتاقان بال و پر گشود و اندکی بعد نوبت به ساز و آواز رسید.

 

شکوه لحظه های ماندنی از راه رسید و خشت خشت تالار بزرگ کشور به وجود آمد ، زمانی که استاد مطلع زیبای یکی از غزلیات خواجه  شیراز را طنین افکن نمود :

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

 

براستی آنانکه سخن شناس نیستند و ما را بخاطر پرداخت پول برای کنسرت و تحمل مشقات تهیه بلیط و ... به باد ملامت می گرفتند ، حالا کجایند ؟

ای کاش بودند و می دیدند و می شنیدند .

 

آنکه را دیده در دهان تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی

 

آنها اینجا نیستند تا بی اختیار لگام از دلهایشان برداشته شود و دربرابر شکوه و عظمت هنر بی بدیل تک ستاره پر فروغ آواز ایران زمین سر تعظیم فرود آورند و چشمهایشان را در این زلال جاری یشویند و دنیا را جور دیگری ببیند.

هر چند که تمامی ایرانیان خواسته یا نخواسته و دانسته یا ندانسته بارها ازاین صدای ماندگار و ملکوتی لذت برده اند و دل و جانشان صفا یافته آنگاه که در غروبهای پربرکت ماه مبارک رمضان ندای دعای ربنای شجریان را با گوش دل شنیده اند و بی اختیار بر صاحب این صدا آفرین گفته اند.

از این فکر بیرون آمدم زمانی که استاد ما را به بیت دیگری از غرل حضرت حافظ میهمان نمود و مرا به خود آورد:

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

نوای دلنشین سازها بود که که فضا را می شکافت و احساس را جاری می کرد و ترکیب زیبا و ازلی صدای سازها با صدای استاد بود که دلها را مجروح می ساخت .

مکن یارا دلم مجروح مگذار که هیچم درجهان مرهم نباشد

حسن ختام بخش اول کنسرت تصنیف رندان مست بود. اوج زیبایی را در اینجا با تمام وجود حس کردم و لذت بردم  و لذت بردم و لذت بردم .دوست داشتم زمان متوقف شود و این تصنیف تا بی نهایت ازحنجره استاد بی همتای آواز تکرار . صدای دف رضایی نیا دل را می لرزاند و من می دیدم که حتی اعضای گروه نوازندگان نیز چنین حسی دارند.

خدا را شکر کردم که این فرصت طلایی را عطا کرد تا این لذت بی مانند را حس کنم و حسرت خوردم که ای کاش همسرم هم در کنارم بود تا این همه شور و زیبایی را با او قسمت کنم اما حیف که به این خاطر نتوانست بیاید .

دوستم در کنارم عنان از کف داده بود و چون یک شیدای بی دل گوش جان را به نوای این تصنیف دلنشین می نواخت .

 

مستان سلامت می کنند  جان را غلامت می کنند ............

 

و همه گروه به استاد جواب می دادند حتی مژگانش

مستان سلامت می کنند...

این تصنیف با همه زیبایی اش به پایان رسید و بخش اول کنسرت هم به اتمام .حالا گروه و حاضرین برای یک استراحت نیم ساعته سالن را ترک کردند .

نکته جالبی دراینجا دیدم که تالار بزرگ کشور از داشتن یک نمازخانه محروم بود و مردم مجبور بودند دریک اتاق سه در چهار که گنجایش بیشتر از بیست نفر را نداشت نماز بخوانند.

و من خدا راشکر کردم !!!!! که از آن جمعیت سه هزار نفری فقط بخش اندکی نماز خوان بودند و گرنه معلوم نبود نمازهایشان را باید کی و کجا بخوانند. تنها بوفه تالار نیز رونق عجیبی داشت و با وجود گرانی جالب توجه اجناسش حسابی شلوغ بود و مردمی که روحشان سیراب شده بود حالا می بایست جسمشان را سیراب کنند .

مشتاق تر از قبل به سالن برگشتم تاحتی یک لحظه را هم از دست ندهم .

 

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

 

سایرین نیز خیلی زود برمی گردند و دوباره سالن پر میشود از جمعیتی که منتظرند تا ساقی باز هم باده بگرداند و آنها را مست مست کند از می نابش

 

آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا

 

هر چند که امشب از این تصنیف زیبا در کنسرت خبری نبود اما مصرع فوق ناگهان در ذهنم گذشت و آماده شنیدن شدم.

بخش دوم کنسرت به زیبایی بخش اول آغاز گردید .

 

مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر

 

اولین قطعه ای بود که استاد خواند تا هرکسی برداشتی داشته باشد از آن. نمی دانم ، شاید هم استاد واقعاً سیاسی می خواند. اما کمی بعد که نسیم باد نوروزی از کوی یار آمد و بر جان مشتاقان نشست ، همه ازاین نغمه روح نواز مددی گرفتند برای جدا شدن ازتمام آن مسائل و دنیا و غم هایش را باز فراموش کردند وچراغ دلهایشان فروزان گردید .

 

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

وزاین باد ارمرد خواهی چراغ دل برافروزی

 

ومن بار دیگر حسرت نبودن همسرم وشریک زندگی ام به دل نشست

هنگامی که استاد جمعیت را به این بیت زیبای لسان الغیب مهمان نمود :

 

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

 

بروشور را نگاهی کردم . چیز زیادی به پایان کنسرت نمانده بود و من تمام حواسم را متمرکز کردم تا چیزی از دست نرود . با این وجود گویا هر چه بیشتر می گذشت تازه می دانستم چیزی دیگری هم هست و استاد این را برایم خواند تا مطمئن شوم بر این امر

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 

با این شعر حسرت کنسرت سالهای قبل که رفته بودند و من محروم و مشتاق و مهجور مانده بودم به دلم گذشت اما خوشحال بودم که این بار در سالن هستم و بی هیچ واسطه ای

 

هردم که دل به عشق دهی خوش دمی بود

درکارخیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

حالا همه غرق بودند نه تنها من حتی اعضای گروه شهناز و حتی خود استاد همه به وجد آمده بودند ازیک اجرای رویایی .

 

رفت عمرم برسر سود ای دل

با اجرای این مصراع آرزو کردم که شجریان با مردمی که صمیمانه دوستش دارند و برایشان عاشقانه می خواند جاویدان و همیشگی بماند

 

دل به قصر جان من برخاسته

من نشسته تا چه باشد رای دل

 

معنای زیبای اشعار ازیک طرف و نوای زیبای استاد از طرف دیگر عقل و هوشم را زایل میکرد و میبرد به جایی فراتر از افکار روز مره زندگی .

کنسرت به تصنیف پایانی اش رسید و چه زود گذشت . این کنسرت با طول نزدیک

 به سه ساعت یکی از طولانی ترین اجراهای استاد بود اما دیگر درحال اتمام بود و بالاخره استاد تصنیف پایانی را خواند

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

 

شاید این شعر این نوید را می داد که من سال آینده هم امیدوار باشم که باز کنسرتی باشد و من باز باشم .

ترکیب زیبایی بود . زیبایی کلام حافظ با زیبایی کلام استاد .

واین ترکیب زیبا ناگسستنی به نظر می رسید . حافظ و سعدی و مولوی گویا غزلهایشان رابرای امشبی سروده بودند تا فرزند خلف آنها به حرف حرف غزلهایشان روح ببخشد و قرنها پس آزآنها جاودانگی را برایشان تضمین نماید.

کنسرت به پایان رسید و همه مستانه به پا خواستند ،جمعیت به احترام گروه و گروه به احترام جمعیت .استاد و سایر هنرمندان را با تمام وجود تشویق کردیم و استاد خاضعانه صدای « دوستت داریم » جمعیت رابه حرکات دستهایش بردیده می نهاد و دسته های گل که مردم روی صحنه می گذاشتند ،دلهای مردم را به یغما برده شده بود امشب:

 

 دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من   

 

گروه منتظر درخواست نهایی مردم بود و گویا آنها از قبل می دانستند که مردم این بار هم مرغ سحر را می خواهند.

حالا جمعیت دست زنان مرغ سحر را می خواستند و استاد به این تقاضای دوستدارانش پاسخ مثبت داد و گروه مجددا بر جایگاهشان نشستند تا این بار هم مرغ سحر در آسمان تهران به پرواز درآید و مردم نیز مرغ دلشان را همراهش کنند.

و این باز نیز مرغ سحر با زیبایی همیشگی اش اجرا شد و به پایان رسید و کنسرت نیز همچنین:

 

ای خدا ای فلک ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن....

(پایان)

 

 



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 22:44 |
دانلود فايلهاي صوتي وبلاگ