تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم

مامان داره یاسمن رو صدا میزنه ...

- یاسمن .... یاسمن ... کجایی مامان ؟

- اینجام

- داری چی کار می کنی ؟

- دارم نقاشی می کشم ...

 

بارها در این وبلاگ از علاقه دخترم به نقاشی و همچنین توانایی او در اینکار نوشته ام

نقاشی های یاسمن به مراتب بهتر از نقاشی های هم سن و سالهایش است و این یعنی اینکه من یک دختر کوچولوی هنرمند دارم

و حالا ادامه داستان

حالا یاسمن من رو صدا میزنه

- بابا بیا

- چیه بابا

- بابا بیا کارت دارم ... برات یه نقاشی کشیدم بیا نگاش کن

- بابا این چیه که کشیدی

- یه گل ... الان یه نقاشی هم برای مامانی می کشم

- آفرین دختر گلم !

-------------------------

پست های مرتبط با این مطلب:

پیشرفت در نقاشی

نقاشی های جدید دخترم



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 17:19 |

روز سه شنبه گذشته آخرین روزی بود که یاسمن در سال 1388 به مهد کودک رفت

در این روز در مهد کودک یه جشن مختصر به مناسبت نوروز  1389 برای بچه ها برگزار کرده بودند (که در مطلب قبلی ازش  نوشتم) و به آنها سبزه و ... یه ماسک کاغذی هم داده بودند که به گفته یاسمن این پلنگ های کاغذی را مربییان مهد کودک برای بچه ها درست کرده بودند

بخاطر این که سال 1389 سال ببر هست



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:44 |

قراره در آخرین سه شنبه سال 88 مراسم جشن مختصری به مناسبت نوروز در مهد کودک سروش برگزار بشه

این مراسم بر خلاف مراسم پارسال قراره بدون حضور اولیا برگزار بشه

در این مراسم قراره هر کدوم از بچه ها یه قسمت از یه شعر درباره هفت سین رو بخونن که شعر دختر من اینه :

 

من سبزه قشنگم ... با سرماها می جنگم .... وقتی میام به دنیا ... بستان میشه چه زیبا .... عید شما مبارک .... عید شما مبارک

 

خلاصه این روزها یاس من علاوه بر مهدکودک تو خونه هم این شعر رو مرتب تمرین می کنه که یادش نره 


برای دانلود فایل صوتی این شعر با صدای دخترم اینجا را کلیک کنید



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:33 |

یاسمن امسال خیلی از مربی مهد کودک شون (خانم حمیدی) خوشش میاد

یه روز گفت : بابا کلاس خانم حمیدی خیلی کیف داره ها ... این قد خوشه که نگو !

یاسمن این قدر به مهد کودک و خانم حمیدی علاقه مند شده که هر روز صبح که بیدار میشه می پرسه : بابا مهد کودک من امروز شیفت صبحه یا ظهر ؟

البته بعضی وقتها هم بناچار میره تو کلاس  خانم کمالی (مربی سال قبل یاسمن)

به هر حال جا داره که اینجا از زحمتهای هر دو مربی دخترم (خانم کمالی و خانم حمیدی) تشکر کنم

+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:31 |

هنوز مدت زیادی از شروع سوالات سخت یاسمن از من و مامان سپری نشده که این روزها دوباره پرسیدن سوالات سخت را شروع کرده

- چرا خدا ما رو میبینه؟

- چرا ما خدا رو نمی بینیم؟

- خدا ما را چطوری درست کرده؟

- خدا دست ما آدمها رو چطوری درست کرده ؟

- خدا .... ؟!



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:25 |

چند روز قبل به گناوه رفتیم  . گناوه (به خاطر بازارهایش) خیلی شلوغ بود و به زحمت جای پارک پیدا کردیم

در ساحل گناوه علاوه بر صرف ناهار یه بادبادک خریدیم و همانجا به همراه یاسمن کمی بادبادک بازی کردیم

به کل خانواده و بخصوص یاسمن خیلی خوش گذشت



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:23 |

یاسمن مدتی بود  که دوست داشت  یه دوچرخه داشته باشه

مخصوصا از چند روز قبل که تو مهدکودک بین بچه ها مسابقه دوچرخه سواری برگزار شده بود و برخی از همکلاسی های یاس من هم دوچرخه هاشون رو آورده بود مهدکودک

خلاصه من هم تصمیم گرفتیم یاس من رو خوشحال کنم و براش یه دوچرخه خوشگل بخرم

و چند روز قبل به قولم عمل کردم و یاس من هم دوچرخه دار شد



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:18 |

- بابا من کی بزرگ میشم ؟

- بابا جون چند سال دیگه

- بعد که بزرگ شدم میرم مهد کودک یا مدرسه ؟

- میری مدرسه عزیزم

- من وقتی بزرگ شدم می خوام معلم بشم ...ولی بعضی بچه ها تو مهد کودک گفتند می خوان دکتر بشن

+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:10 |

در حال حاضر دختر کوچولوی من فقط می تونه یک کلمه رو بنویسه و اون هم چیزی نیست جز اسم خودش

که البته با کمک مامانی یاد گرفته

این هم دست خط یاسمن که اسم خودش رو نوشته



+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 16:8 |
دانلود فايلهاي صوتي وبلاگ