تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم

وبلاگی برای دخترم

یادداشتهای یک پدر از بزرگ شدن فرزندش

وقتی کوچولو بودم

دختر من این روزها علاقه عجیبی دارد که از دوران نوزادیش برایش حرف بزنیم ....

او خیلی مشتاق است که بداند وقتی کوچولو بوده مثلا به تخم مرغ می گفته : گومونوم

البته من سعی کرده ام که اولین کلماتی را که دخترم می توانست تلفظ کند را در اینجا یادداشت کنم و فکر کنم وقتی بزرگ شد برایش جالب باشد

 

او این روزها فیلم دوران نوزادیش را مرتب نگاه می کند و از دیدن خودش که نمی توانسته حرف بزند و یا راه برود خوشحال می شود و تعجب هم می کند.

او هنوز نمی داند که من و مامانش برای بزرگ شدن او چقدر زحمت کشیده ایم ....

چند روز قبل در وبلاگی یک  داستان کوتاه خواندم که فکر کنم با این مسئله بی ارتباط نیست ...

این داستان را می توانید در ادامه مطلب بخوانید  :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

یک خاطره از گذشته

نمی دانم چرا امروز به یاد یک خاطره از گذشته افتادم :

یاسمن حدودا دو ساله بود .... او را به پارک بردیم و سوار تاب کردیم ....  با تاکید به او گفتیم :

یاسمن ، خودتو بگیر که نیفتی  !!

و او هم  میله های تاب را رها کرد و دو دستی شکمش را گرفت

آن وقت بود که من و مامان متوجه شدیم که ما اشتباه گفته ایم

کلی خندیدیم و بعد دوباره گفتیم :

نه عزیزم ، لازم نیست خودتو بگیری ، همون میله تاب رو بگیر  که نیفتی
+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  |