- بابا یه
خوتاک بده می خوام نقاشی بکشم
- بیا بابا این هم خودکار
- بابا بیا نگا کن ، خودتم کشیدم . این من ، این هم
خودت ، نگاش کن
- به به چقدر قشنگ کشیدی ، آفرین دختر گلم
. . .
علاقه زیاد یاسمن به نقاشی این روزها بیشتر شده
این یکی از
اونهاست که من و خودش را کشیده:
یا این یکی ، یک خانه با آنتن تلویزیون و یک خورشید و یک
گل:

+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
تقریبا یکسال قبل نماز خواندن در منزل برای من کمی سخت بود . یاسمن مهر را بر میداشت و فرار میکرد یا اینکه به پرو پای من میپیچید یا از سر و کول من بالا می رفت و خلاصه به زحمت باید نمازم را میخواندم . گاهی مجبور بودم یک مهر زاپاس قبل از نماز توی جیبم بگذارم و . . .
اما حالا او برای من و خودش سجاده می آورد و در کنارم نماز میخواند . سجده هایش مرا به خنده وا می دارد چیزی شبیه به سینه خیز که 90 درصد نمازش را تشکیل می دهد . نماز او گاهی فقط از یک سجده طولانی تشکیل می شود . ضمنا او با ما به مسجد می آید و حتی یک دوست جدید هم در مسجد پیدا کرده بنام مرضیه .
دختر کوچولوی من حالا بتازگی رکوع را هم یاد گرفته است:


+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن به
عکاسی آمده تا یک عکس خوشگل بگیرد ....
من او را روی صندلی میگذارم و خانم عکاس می آید :
- کوچولو سرت رو بلند کن ...
- آفرین ، سرت رو بلند کن اینجا رو ببین ...
- دختر خانم دست منو نیگا کن
فایده ندارد ، من وارد عمل می شوم:
بابایی اینجا .... بابا منو ببین ... یاسی خانوم .... بابا ....
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
این آخرین مطلبی هست که درباره گذشته می نویسم . از
این به بعد مطالب این وبلاگ را در همان زمان اتفاق افتادن آنها مینویسم .
دختر من حالا دو سال و هشت ماه سن دارد . او حالا بزرگتر
و شیرینتر شده و گرمی بخش زندگی ما .
به امید روزی که او پله های موفقیت را گام به گام طی
کند و من شاهد موفقیت او در تمامی مراحل باشم.
و چند عکس از یاسمن در حالتهای مختلف : برای دیدن سایر عکسها اینجا
کلیک کنید
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
از همان اوایل من عضو ثابت بازیهای داخل خانه دخترم
بودم :
قایم موشک ، آجر بازی ، نقاشی کشیدن ، بپریم سیب
بچینیم ، دنبالم بیا منو بگیر . . . و بیا بریم مدرسه تو این اتاق و . . .

اینها بازیهایی بود که یاسمن پیشنهاد می داد . البته او از
بازی در پارک و شهر بازی در میان هم سالانش را مانند تاب و سرسره و چرخ و فلک به
مراتب بیشتر ترجیح می داد . و برای مواقع اضطراری من برایش یک تاب در منزل هم درست
کرده بودم .

+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:
- بابا غذاتو بخور نه ... نه رو لباست بریزی ها
- بابا من کایم می شو تو بیا پیدام کن
- بابا تو میخوای بری مدرسه؟
- بغل ، منو بغل کــــــن
- با موتور بریم بستنی بخریم
- الو ، بابا تو کجا هستی ، بیا خونمون
(من دارم می رم بیرون )
یاسمن : منم باهات می آم
و عکسها سخن می گویند:

برای دیدن سایر عکسهای من و دختر کوچولوی عزیزم
اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
عکس ها را ببینید :


و این است پایان کار ای پسر:
(این گاو زمانی با باطری قادر به رقصیدن بود اما حالا کمرش شکسته و حتی قادر به ایستادن هم نیست)

علاوه بر این گاهی این گاو میخواست بخوابد و یاسمن از ما میخواست کاملا ساکت باشیم تا گاوش بیدار نشود !!!
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن گاهی دوست داشت در کارها به ما کمک کند . مثلا در جارو زدن یا سبزی پاک کردن و . . . خب در این حالت ما بشدت استقبال میکردیم
اما او گاهی می خواست کارها را مستقل انجام دهد مانند شستن حیاط یا اتو زدن یا شستن ظرفها و لباسها . در این حالت همه چیز را بهم می ریخت و بجای انجام کارها مشکلات بزرگتری درست میکرد ...

در نیمه دوم سال 86 به بعد او می توانست کفش و لباسش را بدرستی بپوشد و این یک موفقیت بزرگ بود ، فراتر از حد انتظار . تنها اشکال کارش این بود که 50 درصد اوقات کفش و دمپایی اش را تا به تا می پوشید و بعد از پوشیدن دیگر به هیچ قیمتی آنرا درست نمیکرد.
و گاهی هم دوستانش لباس بزرگترها را به او می پوشاندند :

یاسمن حالا دوست دارد همه تلفن های منزل را جواب دهد و البته این کار را هم به خوبی انجام می دهد
برای دیدن سایر عکسها اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
از نیمه دوم سال 86 گاهی یاسمن دوست دارد پشت کامپیوتر بشیند و با صفحه کلید و ماوس ور برود.
و بعضی وقت هم دوست دارد عکس ها و فیلم هایش را ببیند . او با دیدن عکسهایش خیلی خوشحال می شود و با ذوق خودش را نشان می دهد .

امروز در 32 ماهگی هم این کار را انجام داد در حالیکه من مشغول کار کردن روی وبلاگش بودم . او با قرار گرفتن روی صندلی فلش یو اس بی من را برداشت و پس از وصل کردن صحیح آن به کیس گفت:
نه درش بیاری ها ! خراب میشه !!
و وویندوز منتظر پاسخ کاربر کوچکش به پنجره Autoplay مانده بود و ...
و من یاسمن را تنها میگذارم تا خسته شود ، در حالیکه نگران حذف اطلاعاتم هستم !
او هنوز نمیداند که این روزها من دارم روی وبلاگش کار می کنم
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
فروردین 1387 یاسمن دوست دارد تنها روی صندلی جلو
بشینه :

و بعد ها بطور مشترک . اما پس از یکماه رضایت داد برگردد و
روی صندلی عقب بشینه
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن عروسک های زیادی داشت. او در یک سالگی یک عروسک داشت که خیلی برایش عزیز بود و آنرا در گناوه به آب داد.
اما حالا که دو سال و نیمه شده از بین همه آنها این عروسک را خیلی دوست دارد : او حتی چند بار این عروسک را حمام داد . . .
برای دیدن سایر عروسکهای یاسمن اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
منظور یاسمن این بود که به خانه بابا بزرگ برویم .
او به رفتن منزل اقوام بخصوص عمه و خاله و بابا بزرگ علاقه زیادی دارد .

ما تقریبا همیشه عصر جمعه ها به منزل بابا بزرگ یاسمن
میرویم و عموها و عمه ها هم می آیند . آنجا دور هم شامی میخوریم و گپی می زنیم و
یاسمن هم با رضا و محمد رضا و نی نی عمو و بزرگ تر ها بازی میکند .

+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
نیمه دوم سال 1386 یاسمن به قایم موشک بازی در منزل علاقه دارد:
یاسمن : من کایم میشم تو بیا پیدام کن
من : باشه
(او پشت در کمد قایم می شود)
یاسمن : بیا پیدام کن
- تو کجا هستی
- اینجا...
(و من یاسمن را پیدا میکنم و او کلی ذوق میکند و میخندد)
یاسمن : جای دیگه. . .
(و بازی ادامه دارد)
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
نیمه دوم سال 1386 یاسمن از حمام رفتن بدش می آید ، طوری که اگر او در برابر چیزی مقاومت می کرد ما او را تهدید به حمام می کردیم :

اما با آمدن نوروز 1387 ورق برمیگردد و حالا خودش داوطلب
است:

+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
شانه زدن موهای یاسمن کوچولو برخی اوقات با مقاومت
او همراه بود ، اما گاهی نیز خودش داوطلب می شد :

هرگاه یاسمن به دلخواه اجازه میداد موهایش شانه
بخورد :
بابا نگا کن
، موهامه خولل کردم
و هرگاه اجباری شانه ای به موهایش زده می شد سعی میکرد
بلافاصله آنها را خراب کند
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
از روزهایی که یاسمن فقط گریه کردن بلد بود مدتها
گذشته است . یعنی بیشتر از دو سال . او حالا تبدیل به یک کوچولوی هنرمند شده و
میتواند خودکار را بدرستی در دست بگیرد و نقاشی های جالبی بکشد . در کشیدن خانه در حالی که در و پنجره و آنتن
داشته باشد تخصص دارد . و البته بلافاصله من باید نقاشی او را ببینم و از آن تعریف
کنم .

او دیگر یاد گرفته که نباید دیوار اتاق یا دست وپای خودش را خط خطی کند . با این وجود
بخاطر علاقه زیاد او به نقاشی ما باید کتاب ها و مجلات را از دسترس او دور کنیم
وگرنه صحنه بروز این علاقه خواهند شد .
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
علاقه یاسمن به موتور سواری و خوردن چیزهایی مانند پفک ، بستنی ، نوشابه ، لواشک ، آب نبات ، کیک ، آدامس و شیرموز بسیار زیاد بود . در یک مقطع زمانی هم کشمش و از نوروز 87 هم ساندویچ کالباس یا بقول خودش کابلاس
و من به خاطر اینها بارها مجبور به خروج اجباری از منزل شدم .

فرزندسالاری آن هم از نوع خیلی خفن ! گاهی راه دیگری وجود نداشت زیرا قدرت گریه کردن یاسمن و مقاومت او از ما بیشتر بود
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن بازی با همسالانش و بچه های کوچکتر از خودش را دوست داشت
او دوستان زیادی داشت که وقتی در کنار آنها بود حسابی خوشحال بود و با آنها بازی میکرد
از غزل و آیدا (دخترهای همسایه) گرفته:

تا مستانه و مهشید و مستوره .
و نیلوفر و مهدی و میلاد :
و رضا و محمدرضا:

و سروش :

و امیر محمد :

و حسین:

و از اینها حسین و میلاد و امیر محمد کوچکتر از یاسمن بودند
برای دیدن عکس های دوستان یاسمن در کنار هم اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
وقتی یاسمن مریض می شود خیلی بیشتر اذیت میکند . او
بهانه های الکی می گیرد ، خواب نمی رود ، دارو نمیخورد مگر با زور یا کلک !
ضمنا او شدیدا از دکتر ها بدش می آید شاید از آنها می ترسد !
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
اردیبهشت 1386
18 ماهگي و ترك غذاي ني ني ها به اجبار .
او حالا دوست داشت شبها شربت پرتقال را در شیشه اش بخورد و
بخوابد و کم کم یاد گرفت که مثل بزرگ تر ها غذا بخورد
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
نوروز 1386 هوا گرم شد و
یاسمن می توانست به بازی های مورد علاقه اش بپردازد البته اگر ما اجازه می دادیم .
او عاشق آب بازی و خاک بازی بود
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن علاقه زیادی به رفتن به پارک و بازی با وسایلی نظیر تاب و چرخ وفلک و . . . دارد . و این شد که اولین شعر را خیلی زود بتواند از بر کند و بخواند :
دآآآب دآآآب عبادی
خدا منو نندادی. . .

و پس از آنکه کمی بزرگتر شد ، میتوانست شعر های دیگری بخواند:
یه توپ دارم کل کلیه . . .
حسنی نگو بلا بگو . . .
اتل متل توتوله . . .
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده . . .
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
اولین روزهایی که دخترم سعی میکرد کلمات را یاد بگیرد خیلی جالب و بامزه بود .
آب ، بابا و مامان اولین کلماتی بودند که می توانست تلفظ کند . تلفظ برخی حروف برایش سخت بود و گاهی کلماتی میگفت که شباهتی به منظورش نداشت و ما باید ترجمه میکردیم برای دیگران : گومونوم یا آمادگی یا کمن و . . . از این کلمات بود.
سایر کلمات را در ادامه مطلب ببینید:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
اولين حيواناتي كه ياسمن ميشناخت و صدايشان را بلد بود اینها بودند. رضا و محمد رضا و نيلوفر و دخترهاي خاله زهرا (و حتی گاهی بزرگترهای فامیل) با شوق منتظر بودند تا ياسمن برايشان صداي سگه و گربه و گاوه و بزه یا گوسفنده و اسبه را دربياورد:
دیگران : گاوه چی میگه؟
یاسمن : مــــــــــــاء
- : گوسفنده چی میگه؟
- : بِ عِه عِه
- : شیره چی میگه؟
- : هــََـــَـــَـــه
- : اسبه چی میگه؟
- : پوتیکا
دیگران : یاسمن موش بشو !
یاسمن چشمهایش را تنگ میکند و مثلا موش می شود و دیگران می خندند...
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
نقاشی ، چیزی بود که گاهی یاسمن را به خوبی سرگرم میکرد . او متقاضی بود تا حیواناتی را که می شناخت برایش بکشم و من بايد روزي چند بار نقاشي سگه و گربه و گاوه را می كشيدم. طوري كه ديگر با چشم بسته در كسري از ثانيه مي توانستم اینها را نقاشی کنم

و گاهی من می کشیدم و یاسمن چشم هایشان را می گذاشت . و چشمایی که او میگذاشت این قدر بزرگ بود که تمام نقاشی من را میگرفت . بعد ها کم کم یاسمن علاقه زیادی به نقاشی نشان می داد و نقاشی هایش استعداد او را در این کار نشان می داد
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
تا مدتها تنها قصه مطمئن براي خواب كردن ياسمن بزبز قندي و سه بچه اش بود : شنگول و منگول و حبه انگور و البته آغا گرگه یا بقول خودش آغا بوگه !
كار بجايي رسيد كه گاهي شروع قصه با من بود و ادامه اش و پايانش با خودش و حالا من با قصه گفتن زيبايش خواب مي رفتم . بعدها قصه شنل قرمزی هم اضافه شد .
. . . . . . .
- مامان بزی به بچه هاش گفت : در ، نه ! (یعنی در رو باز نکنید)
- بعد مامان بزی رفت
- بعد اووووع (منظور یاسمن صدای گرگه است یعنی گرگ آمد)
- تق تق تق
- کیه؟
- منم ، آغا بوگه (آغا گرگه)
- بدو ، آغا بوگه بدو ، مامان رفته اَم (غذا)بیاره
- بعد آغا بوگه رفت لالا کرد ، اینونی (اینجوری) و .....
..... و یاسمن هم لالا می کرد

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
تا جايي كه يادم مي آيد ياسمن كمي ديرتر از حد معمول
راه افتاد ....
اول سينه خيز و بعد كم كم مي توانست راه برود و در
كابينتهاي آشپزخانه را باز كند براي بيرون ريختن وسايل و گاهی شکستن آنها . . .
و ما مجبور شديم درب کابینتها را با كش به هم ببنديم تا
نتواند خرابكاري كند اما خرابكاري هاي ديگري ادامه داشت مانند دست زدن به دکمه های
تلویزیون و . . .
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
مهر 85 و آغاز سال تحصيلي جديد .یاسمن حالا یک سال و
نیمه شده بود و قرار بود او را در مهد کودک سروش ثبت نام کنیم که جور نشد...
سرگرمی او تماشای حیوانات اهلی و خاک بازی


و بیرون
رفتن با کالسکه و البته موتور را ترجیح می داد . دوست داشت او را سوار موتور کنم و
گاهی سوار بر موتور خواب می رفت . برای خواب کردن او علاوه بر موتور بغل کردن و
راه رفتن هم خوب بود اما گاهی به محض اینکه او را زمین می گذاشتی بیدار می شد و .
. .
و یک سرگرمی خوب دیگر یعنی تماشای دقیق کارتونهای این کانال
. حیف که فارسی نبود . شاید یاسمن از آنها یاد گرفت که اوایل به توپ می گفت باء (ball)
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن : برام baby گداتی (گذاشتی)
من : بله بابا ، برات baby گذاشتم
(baby دارد حیوانات اهلی را در یک باغ وحش نشان می دید)
- این چیه؟
- این ؟
- هاء
- ها نه ، بگو بعله
- بله
- این شتر هست بابا
- شتر ؟
. . .

یاسمن از یک سالگی تا دو سالگی تماشای کارتونهای کانال baby را خیلی دوست داشت :
بیم و بام : (کارتونی که حیوانات را در باغ وحش و جنگل نشان میداد)
بابا بدوگ کایم : (کارتون قایم موشک بازی یک پیرمرد نقاش با نوه اش)
جیمرز : (کارتون 4 وسیله موسیقی سخنگو که به جاهای مختلف مسافرت می کردند)
بوبا - بوبی : یک کارتون عروسکی خیلی قشنگ
و شعرهای موزیکال همراه با آموزش اعداد و اشکال و صداها و رنگها و ...
در کل یک شبکه عالی برای خردسالان ، اما حیف که فارسی نبود
Baby از اولین کلماتی بود که یاسمن توانست تلفظ کند . حتی قبل از آن هم هرگاه تلویزیون خاموش بود جلوی آن می ایستاد و با دست به صفحه تلویزیون ضربه میزد و سرو و صدا می کرد یعنی بابا کجایی من بی بی میخوام
و من نیز همراهش می شدم در تماشای کارتونهای baby
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
عشق باباش ، خوچین باباش
اینها اسامی بود که من گاهی دخترم را با آنها صدا
میکردم . او ششم شهريور 1385 یکساله شد .
و از طرف دیگر مامان هم او را هبل صدا میکرد یا هبلو
(hobol)
و این شعر را برایش می خواند:
هبلو کمش دنگه
نمیتره ورتنگه.....

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
گیلکا ، گیلکا ، گیلکا ...
اولین روزهایی که یاسمن زبان باز کرده بود این کلمه را پشت سر هم تکرار میکرد
در حال که ما نمی دانستیم این کلمه از کجا پیدا شد ولی تا حدود 20 ماهگی ادامه داشت
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
تیر ماه 1385 . یاسمن کمتر از یکسال دارد که ما او را به مشهد می بریم.
پرواز مستقیم بوشهر – مشهد – بوشهر و یک هفته اقامت در هتل نیایش

نماز جماعتهای مغرب و عشاء در صحن جامع رضوی خیلی لذت بخش بود اما یاسمن گهگاه بی تابی میکرد و یکی از ما مجبور می شد نماز را به تنهایی بخواند تا دخترم آرام باشد .
روز دوم مسافرت یک کالسکه برای یاسمن خریدیم . او حالا فاصله 5 دقیقه ای هتل تا حرم را سواره طی میکرد...

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن از بچگی به آهنگ های شاد علاقه داشت . او حتی زمانی که قادر به ایستادن نبود و بزور می توانست روی زمین بشیند با شنیدن آنها تکان میخورد ، خم و راست میشد و از خودش حرکات موزون صادر میکرد

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
نیمه دوم سال 84 یاسمن همه خواسته هایش را با گریه می گوید و این مشکل ماست که باید برای درک منظور او راهی بیابیم .
او هیچ گاه از گریه کردن خسته نمی شود و من فکر می کنم که آیا او اصلا برای این کار انرژی مصرف می کند یا نه
و یک شب ناچار شدیم برای اینکه دست از گریه مداوم بردارد و بخوابد نیمه های شب او را سوار بر ماشین در خیابانهای کمی تاریک شهر برازجان بگردانیم تا بخوابد . زیرا میدانستیم که سوار شدن بر ماشین برای او مساوی با خواب است و موفق شدیم !

برای دیدن اولین عکسهای یاسمن اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
بچه بزرگ كردن بعضی اوقات
كار سختي است . ياسمن حالا بزرگتر شده. از روزي كه او فقط گريه گردن بلد بود مدت
زيادي گذشته است . او حالا می توانست سینه خیز شود و تکانی بخورد اما بیشتر ترجیح
می داد داد و فریاد کند تا ما او را بغل کرده و جابجا کنیم. با این وجود بهتر از زماني بود که جز گريه و
خوردن و خوابيدن كاري نداشت و البته مصرف بي رويه پمپرز .
برای دیدن اولین عکسهای یاسمن اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن دستش را روی چشمش میگذارد و میگوید: کو من ؟
- : کو یاسمن . . . یاسمن کجاست . . . نمی بینیمش !
یاسمن دستهایش را برمی دارد و میگوید: دالی...
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
حالا هر ماه وزن و قد و کارهایی را که می توانست
انجام دهد را با کارت رشد او مقایسه میکردیم . خدا را شکر همه چیز عادی بود . او بعد
از چهل روز لبخند میزد و ابراز احساس میکرد اما گریه اش چند برابر بود . واکسن هایش هم گاهی برایش دردآور و ناراحت کننده بود اما چاره ای
نبود . یاسمن واکسن هایش را در مرکز بهداشت اما رضا که نزدیک منزل ما بود تزریق میکرد

برای دیدن اولین عکسهای یاسمن اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|

در روز يكشنبه 6/6/1384 دختر من متولد شد و با آمدنش زندگي را براي ما شيرين تر كرد . تا قبل از تولد او قرار بود نامش را ثمين بگذاريم اما بالاخره از بین اسامی مختلف ياسمن را انتخاب کردیم
برای دیدن اولین عکسهای یاسمن اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|